خطاهای شناختی ترامپِ گرفتار در باتلاق غرب آسیا

به گزارش «راهبرد معاصر»؛ در روانشناسی سیاسی و دانش روابط بینالملل، همواره هشداری بنیادین وجود دارد: مهلکترین دشمن رهبر یا فرمانده نظامی، توان رزمی طرف مقابل نیست؛ بلکه «حباب شناختی» و قطع ارتباط دستگاه محاسباتی وی با واقعیتهای انضمامی صحنه نبرد است. وضعیتی خطرناک که در آن تصمیمگیرنده، در محاصره مشاوران متملق، بولتنهای گزینششده و رسانههای همسو، تصویری خیالی و مطلوب از اوضاع میسازد و بر مبنای همان توهمات، فرمان مرگ و زندگی صادر میکند. ارزیابیهای اخیر دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا از نتیجه رویارویی نظامی با ایران، مصداق کمنظیر زیست در چنین «جهان موازی» ای است؛ جهانی فانتزی که در آن خسارات ویرانگر پیروزی قلمداد میشوند و اهداف دستنیافته، محققشده جلوه میکنند.
تمام این بحرانها به افت شدید محبوبیت ترامپ و خطر شکست سنگین جمهوریخواهان در انتخابات پیشرو منجر شده است
ترامپ جنگ با ایران را بسیار خوب و روندی افتخارآمیز ارزیابی میکند، اما آمارها و دادههای میدانی پرده از شکافی عمیق میان ادراک کاخ سفید و واقعیات روی زمین برمیدارند. هدف اعلام شده واشنگتن، درهمشکستن اراده تهران، مهار قطعی محور مقاومت و کشاندن ایران به پای میز تسلیم بود. با وجود این، نتیجه صحنه نشان میدهد نه معادله قدرت منطقهای به نفع آمریکا چرخیده و نه ابهام پیرامون ابعاد برنامه هستهای و موشکی ایران زدوده شده است. نبردی که قرار بود پرونده را با قدرتنمایی ببندد، آن را به منازعهای فرسایشی، نامتقارن و غیرقابل مهار بدل کرده است.
در همین حال، ترامپ چشم خود را بر هزینههای سنگینی که مستقیماً بر منافع حیاتی آمریکا آوار شده، کاملاً بسته است. ناامنی در گذرگاههای انرژی، بهای جهانی نفت و قیمت سوخت در داخل آمریکا را مشتعل و موج تازهای از تورم و گرانی را به جامعه خسته از بحران تحمیل کرده است. علاوه بر این، هدف قرار گرفتن پایگاهها و مراکز حساس آمریکا در منطقه، افسانه امنیت مطلق پایگاههای پنتاگون را در هم شکست. مصرف شتابان موشکهای پدافندی و رهگیرِ فوقپیشرفته نظیر پاتریوت و تاد، ذخایر راهبردی نظامی آمریکا را با بحران مواجه کرده است؛ زرادخانههایی که پیشنیاز هرگونه بازدارندگی حیاتی در برابر رقبای بزرگی چون چین به شمار میروند.
تمام این بحرانها به افت شدید محبوبیت ترامپ و خطر شکست سنگین جمهوریخواهان در انتخابات پیشرو منجر شده است؛ واقعیتهای سهمگینی که در حباب خیالی رئیسجمهور محلی از اعراب ندارند.
تاریخ روابط بینالملل آکنده از فجایعی است که مستقیماً از همین نوع انحرافات شناختی و انسدادهای اطلاعاتی نشئت گرفتهاند:
۱. آدولف هیتلر و عملیات بارباروسا (۱۹۴۱): پیشوای رایش سوم، سرمست از پیروزیهای برقآسا در اروپای غربی، اتحاد جماهیر شوروی را «خانهای مخروبه» پنداشت که تنها با یک لگد فرو خواهد ریخت. تعصبات نژادی و نارسیسیسم مهارناپذیر مانع از آن شد که هیتلر عمق راهبردی روسیه، توان صنعتی فرسایشی ارتش سرخ و جغرافیای بیرحم زمستان شوروی را بفهمد. اصرار وی بر نقشههای خیالی در حالی که خطوط تدارکاتی ورماخت خرد شده بود، نقطه سرآغاز سقوط فاجعهبار برلین شد.
۲. لیندون جانسون در باتلاق ویتنام (۱۹۶۵): جانسون و رابرت مکنامارا، وزیر دفاعش جنگ را در آمارهای انتزاعی رایانهها و حجم بمبهای ریختهشده بر سر دشمن خلاصه میکردند. آنها مقاومت ایدئولوژیک و بافت مردمی ویتکنگها را نادیده گرفتند. حبس شدن جانسون در «اتاق پژواک» اطلاعاتی، پای نیم میلیون سرباز آمریکایی را به جنگلی بیبازگشت باز کرد، جامعه آمریکا را دچار شکاف عمیق ساخت و درنهایت به کنارهگیری تحقیرآمیزش از نامزدی ریاست جمهوری انجامید.
واقعیتهای سخت ژئوپلیتیک هیچگاه توهم رهبران را تاب نمیآورند؛ آنها سرانجام آوار میشوند، اما با هزینهای سنگین که ملتها ناگزیر به پرداخت آن هستند
۳. صدام و اشغال کویت (۱۹۹۰): صدام در فضایی لبریز از رعب و تملق اطرافیان میزیست؛ جایی که هیچ دیپلماتی جرئت بیان حقایق موازنه قوا نداشت. وی با تفسیری غلط و سادهلوحانه از سخنان سفیر آمریکا (ایپریل گلاسپی)، مطمئن بود واشنگتن در برابر بلعیدن کویت سکوت خواهد کرد. این کوری شناختی نسبت به نظم بینالمللی پس از جنگ سرد، مستقیماً به انهدام ارتش عراق در عملیات «طوفان صحرا»، تحریمهای مرگبار و درنهایت سقوط نهایی حکومتش در سال ۲۰۰۳ میلادی منجر شد.
۴. جرج دبلیو بوش و سراب غرب آسیای جدید (۲۰۰۱ و ۲۰۰۳): پس از حوادث ۱۱ سپتامبر، دولت بوش تحت سیطره گروه نومحافظهکاران باور داشت که فتح کابل و بغداد، پیادهروی آسانی برای تحمیل لیبرالدمکراسی خواهد بود. آنها واقعیات جامعهشناختی، گسستهای فرقهای و ظرفیت جنگهای نامتقارن چریکی را نادیده گرفتند. بنر مشهور «مأموریت انجام شد» بر عرشه ناو جنگی، اوج توهم کابینهای بود که تریلیونها دلار و هزاران جسد را در باتلاقی بیپایان به جا گذاشت.
شباهت وضعیت کنونی ترامپ با این مقاطع سیاه تاریخی هولناک است. حلقه بسته مشاوران ایدئولوژیک، بولتنهای تملقآمیز و لابیهایی که منافع خود را در تداوم جنگ میبینند، دیواری عایق میان ترامپ و حقایق صحنه کشیدهاند. زمانی که اتاق تصمیمگیری به جای سنجش خسارات واقعی، آمار جعلی موفقیت تولید کند، حاکم خود را پیروز میدان میبیند.
هشدار اصلی اینجاست: رهبری که بر مبنای جغرافیای «جهان موازی» فرماندهی میکند، دیر یا زود بر پایه همان نقشه سراسر غلط، فرمان عملیات بعدی صادر خواهد کرد. توهم ترامپ مبنی بر مطلوب بودن شرایط، میتواند وی را به تصمیمی ویرانگرتر برای حمله مجدد به ایران سوق دهد؛ تصمیمی که نه اهداف محققنشده را برآورده میکند و نه بازدارندگی از دسترفته را بازمیگرداند، بلکه تمامیت منطقه را در جنگی غیرقابل کنترل فرو خواهد برد.
واقعیتهای سخت ژئوپلیتیک هیچگاه توهم رهبران را تاب نمیآورند؛ آنها سرانجام آوار میشوند، اما با هزینهای سنگین که ملتها ناگزیر به پرداخت آن هستند. در دنیای موازی ترامپ کاسبان جنگ، عمال صهیونیست، متوهم هایی مانند پیت هگست و مارک لوین، متملق ها، جاه پرستان، رسانههای رادیکال و ... شرایطی را ترسیم کردهاند که این رئیس جمهور ناآشنا به تاریخ و روابط بینالملل، همه چیز را خوب و آینده را روشن میبیند. وقت آن رسیده است طفلی از کاخ سفید یا بیرون از آن به خود جرئت بدهد و فریاد بزند، «این پادشاه لخت است»!